در جهان فرمان کوروش اولین منشور بود
سر به تعظیمش سراسر بابل و آشور بود
سینه اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد
پشت بخت النصر را سائیده و بر خاک کرد
ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم
پاسدار نام پاک پارس تا همیشه ایم
وطن یعنی همه اب و همه خاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک
وطن یعنی پدر،مادر،نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن،دین،تاریخ و فرهنگ
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده،نوروز،یلدا،مهرگان،تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
وطن یعنی رهایی از اتش و خون خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی دل ودستی در اتش روان تن کمان و تیر ارش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج اریو برزن نشستن
نماز عشق به خونین شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن شهادت رابه جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شکوه و سرفرازی وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته،حال،فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه اباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران
پاینده باد ایران
نوشته شده توسط شاپور در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
سعی کن اگر چیزی را شکستی آن چیز دلنباشد/دیگران را ببخش.نه به خاطر این که آنها محتاج بخشش تو هستند.بلکه به خاطر اینکه تو نیاز مند آرامشی/ یک نفس یاد خدا-یک سبد خاطر آسوده و شاد-یک بغل شبنم آرامش صبح-یک هزار آینه از جنس دعا-همه تقدیم شما -/ بدون سنگ و صخره در رودخانه صدای آب قشنگ نیست
نوشته شده توسط شاپور در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...
از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته..... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند....
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست.... لبخند بی جای زن هم دلیل (......) اوست....
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی آشنا
یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی ".
نوشته شده توسط شاپور در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
هرروزصبح درافریقااهویی از خواب بیدارمیشود که میداند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه
او خواهد شد وشیری که میداند باید از اهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد
مهم نیست شیر باشی یا اهو . مهم این است که با طلوع آفتاب باتمام توان شروع به دویدن
کنی . نلسون ماندلا
این سخن حکایت زندگی ماست درقرن ۲۱ که متاسفانه فقط زنده ایم ولی زندگی نمیکنیم
نوشته شده توسط شاپور در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
هركسي كودورماند ازاصل خويش بازجويد روزگار وصل خويش
افسوس؟؟؟
كجارفت روزگاري كه دل صفاي ديگري داشت و چيزي بنام كينه نمي شناخت
حسادت درآن جايي نداشت و از آلودگيها تهي بود
صد افسوس ؟
كجا رفت خاطرات خوش دوران مدرسه با سرهاي تراشيده وهاي وهوي سرخوشانه كودكي
بياد پس گردني محكم آموزگارهنگام وا ماندن از پاسخ به سوالي . ازضربه دست معلم درد
عجيبي زير پوستمان ريشه ميزد اما .........اما با آن همه دردمجذوب خط خوش نستعليقي
ميشديم كه دربالاي تخته سياه رنگ پريده كلاس ميخكوب ميشد ///جوراستادبه زمهرپدر
افسوس؟
تاچشم به هم زديم سالها گذشت وتنها جرقه اي ازآن در ذهنمان باقي مانده كه آن هم درپس
غبارگذشت عمر كور سويي مي زند
اين نيز بگذرد
نوشته شده توسط شاپور در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت
خوي بددارم ملولم تومرا معذوردار
خوي بدكي به شودبي روي خوبت اي نگار
بي توهستم چون زمستان خلق ازمن درعذاب
باتوهستم چون گلستان خوي من خوي بهار
بي توبي عقلم ملولم هرچه گويم كش شود
من خجل ازعقل وعقل از نوررويت شرمسار
آب بد راچيست درمان بازتا جيحون شدن
خوي بدرا چيست درمان باز ديدن روي يار
آب جان محبوس مي بينم دراين گرداب تن
خاك را برميكنم تا ره كنم سوي بهار
چشم خود اي دل ز دلبر تاتواني برمگير
گر ز تو گبرد كناره مر تورا گيرد كنار
حضرت مولانا
نوشته شده توسط شاپور در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
قصه گل
قصه گل احسن القصص وزيباترين سوره بهار است
گل زردگويي عاشقي بيماراست گل سرخ مست است ازديدار
همه هشيارگشته واودرخمار
گل شقايق عاشقي است تنهادركوهسار
گل سفيدگويي ستمديده ايست ازروزگار
درويشي راديدند سربرانديشه فروبرده اوراگفتند اي درويش
سربرآورتاگل بيني گفت اي جوان سرفروبرتادل بيني
نوشته شده توسط شاپور در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
لحظه ها راگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها خود خوشبختی بودند دکتر شریعتی
نوشته شده توسط شاپور در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
تقديم به دوستان ورفقاي ديارم تاف قبل ازسال 1364
یاری اندرکس نمی بینم یاران راچه شد
دوستي كي آخرآمددوستداران راچه شد
آب حيوان تيره گون شدخضرفرخ پي كجاست
خون چكيدازشاخ گل باد بهاران راچه شد
كس نمي گويد ياري داشت حق دوستي
حق شناسان راچه حال افتادياران راچه شد
شهرياران بودوخاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمدشهر ياران را چه شد
نوشته شده توسط شاپور در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شاپور شفیعی نسب
متولد 2/1/1345لرستان خرم آباد
روستای تاف
تقدیم به سه دختر گلم
شبنم/ شکوفه/شقایق
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY